
تفاوت اصلی نحوه تفکر مارکس با یک سیستم علمی در این است که او خود را به تحلیل ساده آن چه هست محدود نمی کرد؛ بلکه از نظر او شرط فهم زمان حال وابسته بود به میزان توانایی پیش بینی آنچه هنوز اتفاق نیافتاده، آن چه نیست؛ بنابراین، اندیشیدن درباره آینده (که نباید آن را صرف توسعه ساده زمان حال پنداشت) شرط فهم زمان حال است. به گفته خود مارکس «کالبدشناسی انسان کلید کالبدشناسی میمون است.»
مخالفت مارکس با آرمان گرایان(اوتوپیست ها) در این بود که نه تنها از سر هم کردن طرحی برای جامعه آرمانی پرهیز داشت، بلکه در زمان حال به دنبال یافتن راهی امکان پذیر برای گذار به جامعه ی آرمانی بود. هسته مرکزی این روش دیالکتیکی، مسئله ی امکان واقعی بود. از این جا بود که مارکس سالیان درازی را برای شناخت «اقتصاد سیاسی»، یعنی شناخت بنیان جامعه سرمایهداری، صرف نقد آن کرد.
از نظر مارکس مسأله ی آزادی، رهایی کل انسان، و مسأله ی آشتی انسان با طبیعت(که از ایده آلیسیم و به ویژه از زیبایی شناسی ایده الیسم آلمانی ارث برده و نقطه عزیمت اندیشه او بود) نمی توانست به موقعیت جدیدی بیانجامد مگر از طریق یک انقلاب اجتماعی برای واژگونی سرمایه داری. زیرا از نظر او نظام سرمایه داری نه تنها امکان عملی شدن رهایی کل انسان را نمی داد، بلکه طبیعت و انسان را از خودبیگانه و ویران می کرد. در جامعه سرمایه داری قربانی اصلی پرولتاریا بود، از این رو می توانست به هماورد آشکار و پیروزمند آن تبدیل شود. پرولتاریا، از نظر مارکس، انسان محروم، تهیدست، ساده دل استثمارشده، دهقان خدمتگزار، برده اسیر، خدمتکار آشپزخانه، مستخدم همه کاره، استعمار شده تحت ستم و توده شورش علیه حاکم مستبد نبود، بلکه همانند سرمایه یکی از بنیانهای سرمایه داری صنعتی مدرن به شمار می رفت. زیرا پرولتاریا از طریق کار خود مولد ارزش و ارزش اضافی بود و آفریننده ثروت اقتصادی و ارزش مبادلی(ثروت واقعی خود مستلزم دو مرحله است: کار و طبیعت).
پرولتاریا می توانست با رسیدن به خودآگاهی، از موقعیت شی وارگی(ابژه) در فرایند بازتولید اجتماعی به عامل(سوژه) انقلابی تبدیل شود، خود را به عنوان پرولتاریا درک کند و در فرایند انقلاب با از میان بردن همه طبقات اجتماعی و دولت نماینده طبقات مسلط، خود نیز از میان برود.
شرط لازم این انقلاب عمومیت یافتن تولید برای بازار بود، و از این رهگذر از میان رفتن طبقات سابق، از جمله دهقانان و خرده بورژوازی و متمرکز شدن سرمایه در یکی از قطب های جامعه و تنزل یافتن بیشترین تعداد جمعیت به نیروی کار مزدبگیر.
پرولتاریای بدون ثروت و قدرت ، چیزی جزء شیء در خدمت سرمایه نبود، مگر آنکه می توانست از طریق شناخت فرایند تولید و باز تولید اجتماعی، خود را به عنوان طبقه تعین بخشد و سپس در فرایند انقلابی از میان برود. پرولتاریا برای بیرون آمدن از موقعیت شیءوارگی، برای دست یافتن به خود آگاهی و برای مشخص کردن خود به عنوان طبقه، باید به سطح نظریه پرداز تحول می یافت و بت وارگی(فتیشیسم) کالا و شیءوارگی خود را در مناسبات اجتماعی درک می کرد تا بتواند کل فرایند و نیز شرایط رهایی را در نظر بگیرد. در عین اینکه آزادی نیز، که هدف فلسفه بود، می بایست به عمل درآید تا محدودیت های نظریه و اشکال وارونه ای را پشت سر بگذارد و هستی یابد .
این جا است که پیوند نظریه با عمل، پیوند فلسفه با پرولتاریا و هستی یافتن و از میان رفتن دو جانبه آنها (که قرار بود دوران پیشا تاریخ را به سرانجام برساند) معنا می یابد. به معنای از میان رفتن سلطه و استثمار، و نیز از میان رفتن جدایی و تمایز میان کار مادی و معنوی.