فرمان به پارگي اين تومار دهيم!
حسام و" شاملوي بزرگ !!"
اين چنين است كه كسان مرا ازآ نگونه مي نگرند كه نان از دست رنج ايشان ميخورم/وآنچه به گند نفس خويش آلوده ميكنم هواي كلبه ايشان است/ حال آنكه چون ايشان بدين ديار فراز آمدند آنكه چهره و دروازه بر ايشان گشود من بودم .
به هنگامي كه جلوه ي هر چيزو همه چيز چنان است كه دشمن دژخويي در كمين, مگر ما من و تو : كه شب را نهايتي و ديو ستم را فرمان به پارگي اين تومار دهيم
كه انسان دشواري وظيفه است !
مردي زباد حادثه بنشست / مردي چوبرق حادثه برخاست/
آن ننگ را گزيدوسپرساخت / وين نام را بدون سپر خواست/
برآ نچه در اين ايام پيش آمد كرده است نگرانم , ميترسم , دست و دلم مي لرزد و فرياد... فرياد مي كشم : آي شماياني كه سرنوشتتان را بتي رقم زد كه ديگرانش مي پرستيدند, بتي كه ديگرانش مي پرستيدند . شريف ترين انسانهاي كشورم كه تباهي از درگاه بلند خاطرشان شرمسارو سرافكنده مي گذرد, زير لگدهاي آن گاو گندچاله دهانان آزادي را, رهايي را, چندان بلند و شكوه مند آواز سر داده اند كه بهار چون سرودي بر رگ دوزخ خزيده باشد.
آه از كه سخن مي گويم : ما بي چرا زندگانيم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
آي زحمتكشان , كارگران ; رفقاي ما در راه رهايي قلبشان را در هفت شمشير عشق در خون نشانده اند.آگاهند وآزادي را سرودي كرده اند. و اينان دل به دريا افكنانند. به پاي دارنده ي آتشها.زندگاني دوشادوش مرگ پيشا پيش مرگ. در برا بر تندر مي ايستند , خانه را روشن ميكنند و مي ميرند.و اين چنين است كه فرياد...فرياد ميكشم:
آي ستاره گان سرخي كه سرود گويان پياده به مقتل رفته ايد! شيرآهن كوه مردماني كه روياروي با چشمان گشاده در مرگ نگريسته ايد وخشم گردن كش را در گره مشت هاي خالي خويش فرياد سرداده ايد, من نيز مي توانم ! مي توانم نگه دارم دستي ديگر را/ چرا كه كسي دست مرا گرفته است/به زندگي پيوندم داده است / و چنينم آموخته كه سواران نبايد ايستاده باشند به هنگامي كه حادثه اخطار مي شود.در سياه چال هاي حاكميت بورژوازي كه اميرانش نمايش قدرت را شمشير بر گردن محكوم مي زنند هر سپيده با صداي هم آوازدوازده گلوله سوراخ ميشود ! و آن ستاره گان سرخ كه كوچه هاي شهر را روشن كرده اند زير شديد ترين شكنجه ها جهانيان را شيفته خود ساخته اند !
برادران زندانبان!
بدانيد كه اين رفقاي عزيز تر از جان ما رهبران اين موج عظيم مبارزه اند . تنها يشان نخواهيم گذاشت و تا جاويدان جاويدان زمزمه ميكنيم:
زمين را باران بركت ها شدن :
" مرگ فواره از اين دست است"
ور نه خاك
از تو باتلاقي خواهد شد .
چون به گونه ي
جوباران حقير مرده باشي !
فريادي شو تا باران
وگر نه
مرداران !
-
دیدگاه خود را بیان کنید